شبه‌جزیره‌ی سکوت و روشنایی

without any destination

يكشنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۴، ۰۵:۵۵ ق.ظ

نل؟ چه شد که دوباره رفتی؟ و دیگر هم برنگشتی؟ من آرام نشسته بودم روی مبلِ طوسی، و منتظر بودم یک روز بعد از طلوع آفتاب یا وقت غروب, یا شاید هم وقتی که تازه چشم‌هایم گرم خواب می‌شود، تلفن کنی و بگویی خب، برگشتم. اما تو نیامدی. انتظار من روی مبل وا رفت. صبر من به خودش ماسید. من الان پشت پنجره‌ی قطار نشسته‌ام نل. همیشه دوست داشتیم با هم برویم سفر. اما نرفتیم. چون همه چیز عوض شد و تو برنگشتی. من این نامه را باید به کجا پست کنم نل؟ واقعا نمی‌خواهی راهی برای شنیدن کلمات من پیدا کنی؟ کلمات ذهن من به تو احتیاج داشتند نل. چشم‌هایم هم به تو احتیاج داشتند، چون اشکی که تو باعث جمع‌شدنش می‌شدی با باقی اشک‌ها فرق داشت. من امید بسته‌ام نل. روی مبل طوسی، کنار انتظار وارفته و صبر سردم هنوز کمی امید هست. کاشتمش کنار یکی از بنفشه های آفریقایی-که جا گذاشته بودی‌اش- تا جوانه بدهد.که ادامه داشته باشد. آخر می‌دانی که. برای دل ِتنگ، امید از هرچیزی واجب‌تر است.

  • ساکن (میم‌سین)

منم به خیلیا کم بدی نکردم...

پنجشنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۴، ۰۴:۲۲ ب.ظ

مادربزرگ می‌نشیند روبه‌رویم و برایم از آدم‌ها می‌گوید. از بدی انزوا، بدی ساکت‌بودن. مادربزرگ مشخصا دارد درباره‌ی یک موضوع خاص حرف می‌زند من اما تعمیمش می‌دهم. می‌نشیند و حرف می‌زند و مرا باز می‌برد توی فکر. می‌دانید؟ دارم فکر می‌کنم که شاید بدی‌های جهان دست به دست می‌شوند. یعنی اگر به من بدی می‌شود، من هم حتما روزی به کسی شبیه همان بدی را کرده‌ام. آدم با خودش فکر می‌کند که اولین بار چه کسی این زنجیره را شروع کرده؟ از کدام نقطه بدی‌ها شروع شدند؟ نظریه‌ی عاقلانه‌ای به نظر نمی‌رسد... اما دوست دارم الان فکر کنم که واقعا اینطور است و بروم بدی‌های گذشته‌ام را رفع‌ و رجوع کنم. دوست دارم بروم سراغ آدم‌هایی که روزی رهایشان کرده‌ام. من واقعا این کار را کرده‌ام و رهاکردن، از بدترین بدی‌های دنیاست که نمی‌دانم اولین بار چه کسی شروعش کرد...

  • ساکن (میم‌سین)

جبرِ خودخواسته

سه شنبه, ۲۳ تیر ۱۳۹۴، ۰۸:۵۹ ق.ظ

اگر آدمی شبیه به من باشید، و اتفاقی که برای من افتاد برایتان بیفتد، و نهایتا، با چنین تصویری مواجه شوید، با خودتان فکر می‌کنید که دیگر امکان ندارد اعمال گذشته را تکرار کنید... که وبلاگ‌نویسی هم دوره‌ای بود با خاطراتی خاص که خورده شدند و رفتند و دیگر هم چنین چیزی در زندگی‌تان وجود نخواهدداشت. اما زمان که می‌گذرد و شما اصطلاحا، کمی سردتر می‌شوید و از حالت سِربودن خارج می‌شوید، تازه درد به جاهای دیگر می‌رسد و می‌فهمید که نمی‌شود. تنهایی فشار می‌آورد و حرف‌ها چنبره می‌زنند توی گلو. و راهی به غیر از کاری که من دارم می‌کنم به ذهنتان نمی‌رسد. هر آدمی یک وقت‌هایی توی زندگی‌اش، کاملا خودخواستارانه کاری را می‌کند که دوستش ندارد یا قسمتی از دلش به آن راضی نیست. مثلا جایی را برای تحصیلش انتخاب می‌کند که از آدم‌هایش متنفر است. آهنگی را گوش می‌دهد که از خواننده‌اش خوشش نمی‌آید. به مهمانی‌هایی می‌رود که در آن‌ها احساس راحتی نمی‌کند و یا گاها، با کسی زندگی می‌کند که دوستش ندارد. در همه‌ی این نخواستن و انجام‌دادن‌ها، فاکتورهایی اغلب عاطفی وجود دارند که آدم را وادار به آن کار می‌کنند...

 

و من هم حالا، تقریبا از اینجا متنفرم. اما مدتی تویش می‌نویسم...
مجبورم.

  • ساکن (میم‌سین)