شبه‌جزیره‌ی سکوت و روشنایی

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شاید شعر» ثبت شده است

...

دوشنبه, ۲۷ مهر ۱۳۹۴، ۰۵:۰۰ ب.ظ

سرت را آرام بگذاری

چشم‌هات را آرام ببندی

و بخوابی

و بمیری...

 

همه می‌آیند

همه، حواس‌شان را جمع "تو" می‌کنند

جمعِ آنچه گذشته است؛

 

نبودن

چیزی نیست که کسی از آن باخبر نشود

 

آنچه حس نمی‌شود

بودن است...

  • ساکن (میم‌سین)

media volume

پنجشنبه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۴، ۰۹:۲۴ ب.ظ

می‌افتی روی تخت

هندزفری را توی گوشت جا به جا می‌کنی

و صدای آهنگ جدیدت را

بلندتر

بلندتر

بلندتر

 

کتاب را می‌گیری دستت

دو خط می‌خوانی

و با احتیاط می‌گذاری‌اش پایین

 

آهنگ بعدی

یک درجه کمتر

 

غلت می‌زنی

و زل می‌زنی به گلِ روی پرده

-چند وقت است که پرده را کنار نزدی؟-

چشم‌هات را می‌بندی

و مایعِ گرمِ آرامی از زیر پلک‌هایت

راهش را به گونه‌ها باز می‌کند

تو گریه نمی‌کنی

اما بالشت خیس می‌شود

و تازه

بغض می‌کنی...

 

آهنگ بعدی؛

هندزفری را توی گوشت جا به جا می‌کنی

و کتاب را برمی‌داری.

 

این شده

شرحِ تمامِ ساعت‌های خانه بودنت...

 

به همراه چند جمله‌ی کلیشه‌ای

"حوصله ندارم"

"اعصابم خورده"

"می‌شه فعلا باهام صحبت نکنی؟"

 

- باشد

حرفی نمی‌زنم

 

و صدایش را می‌بری بالا

و بالاتر.

 

و این شده

شرحِ تمامِ ساعت‌های زنده بودنت...

  • ۰ نظر
  • ۱۵ مرداد ۹۴ ، ۲۱:۲۴
  • ساکن (میم‌سین)