شبه‌جزیره‌ی سکوت و روشنایی

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «tragedy» ثبت شده است

عروسک مسافر.

پنجشنبه, ۵ آذر ۱۳۹۴، ۰۷:۲۸ ب.ظ

«السی عزیز، پیش از هر چیز، مرا ببخش که به این سرعت از پیش‌ات رفتم، بی‌آنکه از تو اجازه بگیرم. می‌بینی که متاسفم و امیدوارم که از دستم عصبانی نباشی. گاهی ناخودآگاه کارهایی می‌کنیم که دست خودمان نیست، یا واکنش‌هایی غیرمنتظره به آنچه غریزه‌مان به ما حکم می‌کند، و بر خلاف میل‌مان باعث رنجش دیگران می‌شویم. با تو بد کردم، درست است؟ اما واقعیتش این است که خداحافظی‌ها همیشه تلخ‌اند، و من نه می‌خواستم که تو گریه کنی، و نه اینکه وادارم کنی بیشتر از این پیش‌ات بمانم. بدی‌اش این بود که تو اجازه نمی‌دادی ترک‌ات کنم و من ناچار شدم این کار را بکنم. السی من تو را خیلی دوست دارم، آن‌قدر که نه طاقت دیدن گریه‌ات را داشتم و نه اینکه تو گریه‌ام را ببینی. حالا می‌دانم از اینکه فهمیدی حالم خوب است خیال‌ات راحت شده و برای هردوی‌مان خوشحالی.
السی، باید بدانی که زندگی‌کردن یعنی پیش رفتن، و از هر لحظه و موقعیتی استفاده کردن. تو هم چند سال دیگر همین کار را می‌کنی. ما آدم‌ها و عروسک‌ها با گذشت عمر مجبور می‌شویم که ذره ذره روی خیلی از احساسات و علاقه‌های‌مان پا بگذاریم. این نیروی حیات ماست. پس از سال‌ها در کنار تو بودن، حالا من خوشبخت‌ترین عروسک دنیا هستم، چون از انرژی لبریزم. امیدوارم که تو هم خوشحال باشی و حتی بیشتر از من، چرا که من هستی‌ام را مدیون تو‌ام. تو از من مواظبت کردی، سواد یادم دادی، دوستم داشتی و باعث شدی که عروسک خوبی باشم. حالا که آماده می‌شوم تا زندگی تازه‌ام را آغاز کنم، سوای اینکه برای جدایی از تو غمگین‌ام، ولی برایم بسیار زیبا و دلنشین هم هست، چرا که به لطف تو حالا آزادم تا زندگی‌ام را بسازم.»

 

جوردی سیئررا ای فابرا

 

پ.ن:

تسکین تلخیست...

باید کتاب را خوانده باشید-و حال مرا تجربه کرده باشید- که بدانید چه می گویم. 

  • ساکن (میم‌سین)

چند مجهولی.

پنجشنبه, ۲۸ آبان ۱۳۹۴، ۰۴:۲۹ ب.ظ

کز کرده بودم زیر پتو. آن ها اگر بودند لابد می گفتند که با اتفاقات کوچک از هم می پاشم. اما حقیقت این است که از سرعت زندگی و روزمرگی های خودم و آدم هام خسته بودم. که می ترسیدم. که مدت ها بود همه چیز مانده بود توی دلم...

 

 - چرا نمی خوای همینی که هست رو قبول کنی؟

 - قبول می کنم ولی...

 - ولی همه ی کارات نشونه ی دست و پا زدنه!

 - سخته. دردم می آد. هی یادم می آد و دردم می آد.

 - دست و پازدنت دردش رو بیشتر می کنه. هر چی بیشتر تقلا کنی زخمت عمیق تر می شه میم...

 - ...

 - تو هر کاری می تونستی کردی. همیشه.

 - هر بار که از خواب بیدار می شم، یهو همه چی یادم می آد. دست و پام انگار لمس می شه و نمی تونم تکون بخورم... تا چند دقیقه انقدر همه چی تلخه که می خوام چشمامو ببندم و همه چی تموم شه، درست همون وقتی که داره شروع می شه!

 - فراموشش کن. 

 - نمی تونم نل. یه بخش از زندگیمه -که اتفاقا ازش شرمنده و ناراحت هم نبودم!-

 - آدمای دیگه رو هم ببین. بین این همه هست چرا گیر می دی به هرچی که نیست؟

 - نکته همینه که فکر می کنم هیچ هستی "واقعا" وجود نداره

 - می دونی که داری چرند می گی. خسته م نکن... 

 - تو هم بذار برو.

 - خفه شو

 - بدون خداحافظی هم برو!

 - خفه شو... 

 

کز کرده بودم زیر پتو و خفه شده بودم...

  • ساکن (میم‌سین)

ماحصل؟

جمعه, ۲۴ مهر ۱۳۹۴، ۰۲:۲۲ ب.ظ

تراژدی در یونان اینگونه تعریف می‌شود:

جایی که قهرمان داستان، برخلاف همه‌ی سعی و تلاش‌هایی که مدام می‌کرده، با "تقدیر" روبه‌رو می‌شود...

  • ساکن (میم‌سین)

without any destination

يكشنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۴، ۰۵:۵۵ ق.ظ

نل؟ چه شد که دوباره رفتی؟ و دیگر هم برنگشتی؟ من آرام نشسته بودم روی مبلِ طوسی، و منتظر بودم یک روز بعد از طلوع آفتاب یا وقت غروب, یا شاید هم وقتی که تازه چشم‌هایم گرم خواب می‌شود، تلفن کنی و بگویی خب، برگشتم. اما تو نیامدی. انتظار من روی مبل وا رفت. صبر من به خودش ماسید. من الان پشت پنجره‌ی قطار نشسته‌ام نل. همیشه دوست داشتیم با هم برویم سفر. اما نرفتیم. چون همه چیز عوض شد و تو برنگشتی. من این نامه را باید به کجا پست کنم نل؟ واقعا نمی‌خواهی راهی برای شنیدن کلمات من پیدا کنی؟ کلمات ذهن من به تو احتیاج داشتند نل. چشم‌هایم هم به تو احتیاج داشتند، چون اشکی که تو باعث جمع‌شدنش می‌شدی با باقی اشک‌ها فرق داشت. من امید بسته‌ام نل. روی مبل طوسی، کنار انتظار وارفته و صبر سردم هنوز کمی امید هست. کاشتمش کنار یکی از بنفشه های آفریقایی-که جا گذاشته بودی‌اش- تا جوانه بدهد.که ادامه داشته باشد. آخر می‌دانی که. برای دل ِتنگ، امید از هرچیزی واجب‌تر است.

  • ساکن (میم‌سین)